محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
582
خلد برين ( فارسى )
در خراسان باشد و با آن كه از عليقلى خان ، امرى كه منافى عهد و پيمان باشد به صدر ظهور نرسيد اما اكثر امراى بدگمان از دار - السلطنهء هرات رخت اقامت به ديار سبزوار كشيده به قباد خان حاكم آنجا كه از جملهء همعهدان بود ملحق گرديدند و به صوابديد يكديگر ميرزا احمد وزير مرشد قلى خان را كه خلف ارجمند ميرزا عطاء الله وزير سابق آذربايجان و شروان و سلسله جنبان مخالفت امراى عالى - شان بود به هرات فرستاده به عليقلى خان و اكابر و اعيان طايفهء شاملو پيغام دادند كه به مقتضاى عهد و پيمان مناسب آن است كه ترك اين انديشهء خطا نموده دست از دامن دولت بر ندارند كه به فرض محال اگر تمام امراء و اعيان طايفهء شاملو خواهند كه نير جهان تاب طلعت همايون شاهزادهء عالى مقدار بر ديار عراق تايان گردد احتمال نخواهد داشت و ما نخواهيم گذاشت كه متمناى ايشان از قوت به فعل گرايد و جمعيت ما در سبزوار كه بر سر راه عراق واقع است بنا بر آن است كه چون ايشان به انديشههاى دور از كار ، دست از دامن دولت پايدار بردارند ما به زور سرپنجهء قوت و نيروى بازوى همت ، سعادت قرب خدمت آن گوهر درج سلطنت را از كف نگذاريم و دريافت اين موهبت را وسيلهء مباهات و مفاخرت خود شماريم . بعد از ورود ميرزا احمد و رسانيدن پيغام امراى عالى شان ، عليقلى خان در كار پدر حيران گرديده آخر الامر او را به خواه و ناخواه به درگاه جهانپناه روانه گردانيد و سلطان حسين خان بىنيل مقصود روى به راه آورده چون به سبزوار و صحبت امراى آنجا رسيد با ايشان از در گفت و شنيد درآمده از هر باب سخنان در ميان آورد و چون ديد كه امراى عالى شان آسان آسان دست از دامن دولت بر نمىدارند متفكر گرديد كه كدام بهانه را در درگاه معلى دستاويز تقصير خود نمايد و عزم آن داشت كه به ناچار در آن ديار رحل اقامت افكنده خود را از زير بار تحمل بدخوئيهاى مهد عليا برآورد كه ناگاه كوكب اقبال وى از حضيض زوال به اوج كمال پيوسته از دربار جاه